آقا معلم

در کلبه ی ما رونق اگر نیست صفا هست

سلام

یه راست برم سر اصل مطلب........

چهارشنبه هفته ی قبل همراه با احمد زاده به طرف جیهون رفتیم....

از آقای احمد زاده خواستم که با ماشینشون بیان دنبالم......غروب راه افتادیم......

 

همراه با احمد زاده راه افتادیم

از بس هوا اینجا داغ و سوزانه که نمی شه زود تر راه افتاد

...............می خواستیم بریم مقداری کتاب که یه دوست آشنایی از تهران فرستاده بود ببریم تحویل بدیم.... یه فرشته ی مهربون هم مقداری خوار و بار هدیه داده بود که برای خانواده های محروم جیهون ببریم......

نمونه ای از کتاب ها

می دونستم که خوار و بار ها کمه و به چهار پنج خانواده بیشتر نمی رسه.... به همین خاطر فقط به طرف یه محله رفتیم... اونم محله ی حسین که تو پست قبلی در باره اش نوشتم....( جریان زندانی شدنش) ......

می دونستم که حسین مرخصیه و باید خونه باشه وقتی نزدیک خونشون رسیدیم دیدم که بیرون از خونه همراه با بچه هاش وایساده....فورا دوربینم رو بیرون آوردم و قبل از پیاده شدن از ماشین ازشون یه عکس گرفتم.......

 

منزل حسین احمد نژاد

 

پیاده که شدیم با حسین رو بوسی کردیم و حصیر و پتو آوردن و توی فضای باز نشستیم.....

( لازمه اشاره کنم اینجا خونه ها دیوار حیاط ندارن و حیاط خونشون بی انتهاست!)....

قبل از تاریک شدن هوا از بچه های حسین که بچه ی هفتمش تازه به دنیا اومده چند تا عکس گرفتم....

صفیه کوچولو همراه با یه پسر دیگه از دور که ما رو دیده بودن داشتن می اومدن.................. خنده ی زیبایی رو لباشون بود ........نا چارا بهشون یه کتاب رنگی و کوچولو دادم تا بیشتر خوشحال بشن.....(چون هدیه ای براشون همراه نداشتم)

 

گلناز که کبری رو در آغوش داره و آمنه کوچولو

 

محمد و صفیه خنده کنان دارن میان طرفم

 محمد نور هنوز نیومده  روستا و امتحاناتشون تموم نشده......

حسین پدر محمد نور گفت که رفتم پیش محمد نور و 5 دقییقه ای پیشش بودم اما خیلی ناراحت و افسرده بود و هیچ حرفی باهام نزد...

........... وقتی بهش گفتم ناراحت نباش زندانی شدن من زیاد سخت نیست هر چند وقت یه بار میام مرخصی و همدیگه رو می بینیم...دستاش رو گذاشت رو چشماش و گریه کرد و رفت تو مدرسه....

......................

امانتی ها رو تحویل بچه ها دادیم و همینطور کتاب ها رو مقداری از کتاب ها رو به خود بچه ها دادم تا تابستون بخونن و بقیه رو هم گفتم بزارین تو مدرسه ...............

............

دیگه شب شده بود و هوا کاملا تاریک.....این محله هنوز برق ندارن.. نمی دونم چرا هیچ فانوس و یا چراغی هم روشن نکردن...شاید به خاطر نور ماه بود

... تو فضای باز و زیر نور ماه نشستیم.... دیگه هوا هم خنک شده بود و نسیم ملایمی می وزید...

تو نور ماه دیدم که چند نفر دارن میان و معلوم بود که دختر هستن.... می دونستم که بچه های مدرسه هستن........

نزدیک که اومدن گفتم اینا دیگه کین؟....

جواب دادن فرزانه و زینب سالاری پور...( شاگردای پارسالیم بودن)

خیلی خوشحال شدم  و بهشون سلام کردم... طبق معمول خنده ای کردن و گوشه ی حسیر( حصیر؟) نشستن.....

کنار گلناز( کلاس چهارم)...........

 

فرزانه و زینب کنار گناز نشستن

 

گلناز هم خواهر کوچولوش رو تحویل گرفته بود و ازش نگهداری می کرد تا مادرش شام آماده کنه.

زهرا( کلاس سوم) هم به مادرش کمک می کرد و اون دور و برا نبود.......

کتاب های زینب و فرزانه رو قبلا دست برادرشون داده بودم...

به عبدالله گفتم برو به یوسف بگو بیاد......یوسف پسر عموی عبدالله هست.

...... یوسف هم اومد و بهش یه کتاب  دادم.....

 

من و یوسف احمد نژاد

 

خیلی سیاه و لاغر شده بود...گفتم دلت برای برادرت عبدالرحمن تنگ شده؟ سرش رو تکون داد.... گفتم حرف بزن سر تکون نده.... با صدای آهسته گفت بله.

.............

احمد زاده با حسین صحبت می کرد و حسین از اوضاع زندان می گفت....

حرف هایی می زد که آدم شاخ در میاورد...

می گفت شب که می شه بیشتر زندانی ها شروع می کنن به تریاک کشیدن و مصرف مواد!

گفتم مگه تو زندان هم مواد پیدا می شه؟!

گفت بله همه جورش!....البته باید عرض کنم که حسین معتاد نیست و حتی سیگار و قلیون هم نمی کشه... می گفت دود مواد خیلی اذیتم می کنه....

می گفت می ترسم موقع بازدید از زندان مواد رو بندازن روی تخت من و من رو محکوم کنن... باید خیلی مواظب باشم...

از دوستانی که تو زندان پیدا کرده بود و جرم های اونا صحبت می کرد....

از اعدامی هایی که دیده بود و................. چیز هایی که نمی شه گفت!( آخه فردا میان منو به جرم تشویق اذهان عمومی می گیرن!)...چون کار معلم تشویقه نه تشویش! و مخصوصا  که معلم گیری هم این روز ها مد شده!

..........................بگذریم.................

...............

شام خوشمزه ای خوریم.... خیلی چسپید....شاید به ذهن آدم برسه که تو خونه ی یه انسان فقیر نباید شام بخوری و .... از این جور فکر ها ............. اما به نظر من اگه شامشون رو نخوری یه جور تکبر و خود بزرگ بینی به حساب میاد و مطمئنم که طرف خوشحال می شه شام یا نهارش رو بخوری.... حالا هر چه قدر هم تنگ دست باشه.....

لا اقل خصوصیت ما ایرانی ها اینطوره.....

بعد از شام همراه با حسین و احمد زاده از بچه ها خدا حافظی کردیم و رفتیم طرف خونه ی پدر حسین.....

اسم پدر حسین حاج محمد هست که خودشون تلفظ می کنن: حاج امّد (با شد میم).....

پیر مرد خوش زبان و مهربانیه.....

همراه با چند تا از پسراش روی مسنّی( سکوی سیمانی به ارتفاع نیم متر) نشسته بودن....

چایی خوریم و آب مشک.......

صفا و صمیمیتی بین انسان های روستا هست که توصیف نشدنیه مخصوصا این محله که همون ویژگی هایی رو داره که مادر بزرگ من از دوران قدیم تعریف می کنه.....!

زندگی کوچ نشینی......... بدون برق....... آب برکه و آب خنک مشک.................

همه ی این موارد اینجا هست...... به اضافه ی صفا.....به یاد شعر( در خانه ی ما رونق اگر نیست) افتادم...........

...................................................

..............................................................................

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:26  توسط آقا معلم  |