
............... موبايلم زنگ زد....
يه شماره ناشناس..... گوشي رو برداشتم.... نتونستم صاحب صدا رو بشناسم....
گفت احمدي هستم.... باز هم شك داشتم... آخه باورم نمي شد خودش باشه.....
اما خودش بود.
...................................................
فكر كنم اوايل ديماه بود..............
آقاي دولتي معلم كلاس ما بود ... از اول سال همه ي بچه ها دعا مي كردند كه اين معلم معلم ما نشه!
از بس عصباني مزاج و بد اخلاق بود.
دست بزن خوبي داشت! سه ماه با ترس و لرز گذرونديم................
وقتي ميومد سر كلاس كسي نفس نمي كشيد!
..................
يادم نمياد از دستش كتك خوردم يا نه اما هيچ يك از بچه ها اون رو دوست نداشتن!.....
............................................
هر روز يكي از بچه هاي كلاس مسئول بود تا براي معلم هايي كه تو مدرسه ساكن بودن نون ببره.............
سه نفر بودن ..................
يكيشون اقاي دولتي بود.....................
صبح روزي كه نوبت من بود تا نان ببرم مريض شدم و نرفتم مدرسه....
دم دماي غروب كه حالم بهتر شده بود،مادرم نان پخت و دستم داد تا ببرم براي معلم ها ......
..............
تو مدرسه كسي نبود و رفتم طرف اتاق معلم ها.....
در زدم كسي جواب نداد............
در رو باز كردم و رفتم داخل.... ديدم يكي خوابه .... از زير پتو تشخيص مي دادم كه هيچ يك از معلم هايي كه هميشه اونجا بودن نيست.
بيدارش كردم و ديدم كه درسته يه شخص غريب هست......
نون رو بهش دادم و ............
يادم نيست چطوري سر صحبت باز شد.. اما فهميدم معلم جديده كه به جاي آقاي دلتي اومده!...
و همين براي خوشحال شدن كافي بود!............
از اتاق اومديم بيرون و كلي باهم حرف زديم.....
درست يادم نيست چه سئوالايي مي كرد......... صبح روز بعد دل تو دلم نبود كه برم مدرسه .............
مي دونستم كه معلم جديد آدم مهربونيه .............
........
ديگه فضاي كلاس عوض شده بود و بچه ها عاشقانه آقاي احمدي رو دوست داشتند....
تو هر موقعيتي و مخصوصا تو انشاها ازش مي خواستند كه سال آينده بياد معلم كلاس ما بشه....!
كلاس سوم بوديم......... حيف كه اون روز ها دوربين دم دست نبود نتونستيم عكسي بگيريم.
يادمه يه روز گفت بيا اتاق معلم ها كارت دارم......
اگه معلم قبلي اينو گفته بود قالب تهي كرده بودم اما اقاي احمدي با همه فرق داشت.............
رفتم داخل ...
دوتا كتاب بهم نشون داد .... يكي داستان زندگي حضرت ابراهيم (ع) و ديگري داستان كودكانه اي بود در باره موش ها....
گفت يكي رو انتخاب كن...
من داستان موش ها رو انتخاب كردم... چون داستان حضرت ابراهيم رو خوندم بودم... پدر بزرگ مرحومم كتاب هاي زيادي داشت كه من هميشه مي رفتم تو اتاقش و كتاب مي خوندم... يكيش همين زندگي حضرت ابراهيم بود.
.............................
سال بعد نديدمش..... ديگه به روستاي ما نيومد.
سال ها نديدمش
گفته بود: بستكي هستم.... از هر بستكي كه مي ديدم سراغش رو مي گرفتم..... اما نتونستم نشاني ازش پيدا كنم.
.... حدث مي زدن كه اطراف بستك باشه نه خود بستك......
سال ها گذشت
دوره راهنمايي و دوسال اول دبيرستان گذشت.....
سال بعد داشسرا رفتم ... بچه هاي بستك زياد بودن ... از خيلي هاشون سئوال كردم.... اما جوابي نيافتم...
از يافتنش نا اميد شده بودم.....
................ تا اينكه بالاخره تو دانشسرا از طريق يكي از هم كلاسي هام كه همشهري ايشون بود تونستم پيداش كنم و باهاش تماس بگيرم...
عكسم رو براش فرستادم و عكسش رو برام فرستاد.
..........
......
..
............... موبايلم زنگ زد....
يه شماره ناشناس..... گوشي رو برداشتم.... نتونستم صاحب صدا رو بشناسم....
گفت احمدي هستم.... باز هم شك داشتم... آخه باورم نمي شد خودش باشه.....
اما خودش بود.
آقاي احمدي معلم كلاس سوم من در دبستان.
هر جا هست خدا پشت و پناهش باشه.
صحبتومون كه تموم شد شروع كردم به نوشتن اين پست وبلاگ.

سلام
يادم مياد حسابي خوابم گرفته بود......................
تو كلاس بودم و معلم هم تو كلاس بود...............
يادم نيست چه درسي داشتيم اما هر چي بود معلم صحبت نمي كرد.................
شايد داشتيم تمرين ها ي رياضي رو انجام مي داديم........................ سرم رو گذاشتم رو ميز و نفهميدم كي خوابم برد.................
...........................
.....................
بابام (خدا رحمتش كنه)از سفر اومده بود و براي ما بچه ها بادكنك سبز رنگ عجيب و غريبي آورده بود.............
بادكنكي اصلا نمي تركيد........... رنگش هم يادمه................ اما ما نمي تونستيم بادش كنيم و شيوه ي خاصي داشت!
حتي تمام جزئيات اون يادمه ..................
...............
..........................
يه دفعه يه چيزي خورد تو سرم !
از خواب بيدار شدم................... آقاي چشم براه بود ........ معلم كلاس اول ابتدايي مون!
.........
با چوب جارو منو از خواب بيدار كرد.............. البته نه با خشونت و تندي بلكه با لبخند و مهرباني...............
همه ي بچه ها مي خنديدند........... و من عصباني بودم........ هنوز هم وقتي دارم خواب مي بينم از خواب بيدارم كنن عصباني مي شم!.............................
هفته ي قبل بعد از سال ها اين معلم رو ديدم.................
باهاش مصافحه ( رو بوسي) كردم...........
هم اون عجله داشت و هم كسي كه با من بود..........
چند دقيقه اي باهاش صحبت كردم................. و ازش عكس گرفتم ... وقتي گفتم معلم كلاس اول من بوده خوشحال شد..........
...............
وقتي كوچك بودم و هنوز به مدرسه نمي رفتم برادرم كه مدرسه بود از خوبي هاي اين معلم تعريف مي كرد.......
از شوخي هاش...........
از اين كه بچه ها رو كتك نمي زنه............
از اين كه با بچه ها فوتبال بازي مي كنه...............
و ..............
يادمه يه روز مريض بودم و مدرسه نرفتم........
روز بعد آقاي چشم به راه به من گفت بيا اين جا........... رفتم كنار ميز معلم .......
كتاب رياضي رو باز كرد و درسي كه ديروز داده بود برام تكرار كرد..............
منم خوب گوش مي دادم و ياد گرفتم..........
تا سال هاي سال اون صفحه از كتاب برام زيباتر و خاطره انگيز تر بود.........
هميشه به بچه هاي ديگه مي گفتم اين درس من غايب بودم و
آقاي چشم براه روز بعد به من ياد داد.............
يادش به خير........
جالبه كه تو سن 10 سالگي يه بار ديدمش و تو سن 20 سالگي يك بار و الان تو سن 30 سالگي هم دوباره ديدمش!
هر 10 سال يك بار مي بينمش و هميشه هم عجله داشته .............
هر جا هست خدا نگهدارش باشه....
راستي يادم رفت بگم سوار موتور بود!............


